صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 552996
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 85
Rss
طراح قالب
GraphistThem253
رامش در برابر گستاخى
پیرمردى امام حسن(ع) را سوار بر مرکب دید و آنچه توانست از آن حضرت بدگویى کرد. سپس امام پیش آمد و سلام کرد و در حالى که لبخند بر چهره داشت به او فرمود: «اى پیرمرد! گمانم غریب هستى؟ گویا در بعضى امور به اشتباه افتاده‏اى. اگر از ما رضایت‏طلبى، از تو خشنود مى‏شویم. اگر چیزى از ما بخواهى، به تو عطا مى‏کنیم. اگر از ما راهنمایى بخواهى، تو را راهنمایى مى‏کنیم. اگر براى برداشتن بارى کمک بخواهى، بار تو را برمى‏داریم. اگر گرسنه باشى، تو را سیر مى‏نماییم. اگر برهنه باشى، تو را مى‏پوشانیم. اگر نیازمند باشى، تو را بى‏نیاز مى‏کنیم. اگر گریخته باشى، به تو پناه مى‏دهیم. اگر حاجتى دارى، آن را برآورده مى‏کنیم. اگر به خانه ما بیایى، تا هر وقت بخواهى مهمان ما خواهى بود...».
هنگامى که پیرمرد، این سخنان مهرانگیز را از امام حسن(ع) شنید، دگرگون شد و گریه کرد و گفت: «گواهى مى‏دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستى. خداوند آگاه‏تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسى قرار دهد. تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد نزد من بودید؛ ولى اینک تو محبوب‏ترین انسان نزد من هستى».
سپس او مهمان امام شد و پس از مدّتى، در حالى که محبّت خاندان نبوت در قلبش جا گرفته بود، از محضر آن امام، مرخّص شد.
دسته ها : داستان روز
شنبه بیست و سوم 8 1388
X